«هنوز مدرسه نرفته بودم كه شروع به طراحي كردم. با علاقه و شور فراوان و به شوق تشويق هاي پدر و مادرم. تنها معلم من «تجربه» بود و بس. شهرستان  بود و نبود كلاسي آكادميك و اگر هم بود گوشه گيري و گريز از جمع مجالِ رغبت و كشش نمي داد.»
پدر هادي شاعر و جدش از شاعران و مشاهير كردستان بود. بنابراين شعر گفتن، شعر شنيدن و تفسير شعر، امر رايج در جمع خانوادگي آنها بود. به خصوص پاييز و زمستان كه سرماي سنندج مجال حضوري بيش از كارهاي روزانه را در بيرون نمي داد و همه را شتابان به كنجِ دنجِ خانه مي كشاند؛ درازاي شب را با موسيقي و يا نقل شعر، قصه و خاطرات كوتاه مي كردند. در خانواده او تقريباً هيچكس با هنر بيگانه نبود. بنابراين علاقه و استعداد او را در نقاشي مي ستودند. با اين وجود هميشه خلوتي را مي جست تا در تنهايي و سكوت آن لحظات را خود را سپري كند. در جمع كمتر حرف ميزد، بيشتر مي شنيد و يا در ميان هياهوي صميمانه اي كه اطرافش را فرا گرفته بود، سرش به كار خودش گرم بود و به كاغذ مقابلش رفته رفته جان مي بخشيد.
در خيابان فردوسي مشهد مغازه نقاشي بود به نام «نيكپي» كه ديوارهاي مغازه را با انبوهي از كارهاي ريز و درشت خود پوشانده بود. با آنكه نقاشي تجربي بود، ولي از آن بيشتر به خاطر بيان نوع تفكر و بينش خود استفاده مي كرد. اصلاً آدمي سياسي بود ودر كارهايش هم جنبه هاي ملي گرايي و هم جنبه هاي اجتماعي رامي شد ديد. «از بچگي با كارهاي او آشنا بودم. هميشه در گذرم از كنار مغازه وي مدتها نقاشي هايش را نگاه مي گردم. فكر مي كنم كه علاقه و گرايشي كه اكنون به بيان مضامين اجتماعي دارم را بايد مديون او باشم.»
به تدريج نقاشي و بعد از مدتي مجسمه براي هادي جديتر شدد. «تنورخانهاي داشتيم بلا استفاده با ديوارهايي سياه و اندوده از دود. سالهاي نوجواني تا اواخر دبيرستان را در چنين مكاني به سر بردم. با كار، طراحي، نقاشي و مجسمه سازي. بسيار كند و لاك پشتي و با رنج و سختي تجربه اي مي اندوختم. با رنگهاي ساختماني نقاشي مي كردم و قلم موهايم را با پيچاندن نوارهاي پارچه اي به دور چوبهاي نازك مي ساختم. از جوي كوچه مان گل مجسمه هايم را جمع مي كردم. از قبرستان تكه سنگ هايي را كشان كشان به تنور خانه مي آوردم و با پيچگوشتي و قندشكن تراش مي دادم. بعدها پيكرهاي تمام قد از گاندي ساختم كه از طرف آموزش و پرورش به نمايشگاه بين المللي تهران منتقل شد. خودم را نبردند اما گفتند «فرح» زن شاه خيلي از آن كار خوشش آمده بود. آن موقع هجده سال داشتم و اين اتفاق در زندگي هنريم بسيار مؤثر بود.»
هادي مجسمه ي گاندي را متإثر از كارهاي استاد «علي اكبر صنعتي» ساخته بود. هر گاه كه به تهران مي آمد، در گذر از ميدان توپخانه سري هم به موزه علي كبر صنعتي مي زد و شيفته وار كارها را تماشا مي كرد. هر بار نيز با عزمي جزمتر به سنندج برمي گشت.

در حاليكه مردم و سيماي زندگي آنها هميشه موضوع كارهاي او بودند، و به رغم همه عشق و علاقه اي كه به مردم داشت، و با همه عرق ملي گرايي اش، كه در خون و رگ همه كُردها معمولاً هست، به خاطر كمرويي كه داشت، كمتر اتفاق مي افتاد كه رو در رو از كسي طراحي يا نقاشي كند. در عوض او ياد گرفته بود كه چگونه آدمها، حركات آنها و ويژگيهايي را كه داشتند، خوب ببيند و به ذهن بسپارد، تا در خلوت خود بارها و بارها آنها را تكرار كند. «در دوره دبيرستان كاريكاتور تمام معلمهاي مدرسه را كشيده بودم. روزي كه به اصرار دوستانم آنها را روي ديوار مدرسه چسباندم، استقبال و توجه دانش آموزان به حدي بود كه دو ساعت اول درس، مدرسه كاملاً تعطيل شد.»
سال آخر دبيرستان بود كه فهميد ميتوان در دانشگاه و در رشته نقاشي هم تحصيل را ادامه داد. تاريخ كنكور را نمي دانست ده روز مانده به كنكور به تهران آمد. به اصرار دايياش، براي كلاس آمادگي كنكور ثبت نامش كردند. ولي وقتي طراحي كردن او را ديدند سخت مورد لطف لطف و توجه قرار ميگيرد. «ابراهيم جعفري هم آنجا بود. سروژ بارسقيان و احمد امين نظر هم تدريس مي كردند. توجه، مهرباني و محبت هايشان را هرگز فراموش نمي كنم. به طوري كه ورود به دانشكده را مديون آنها هستم.» هادي سال ۱۳۵۶ در رشته نقاشي دانشكده هنرهاي زيباي دانشگاه تهران پذيرفته مي شود.
سال ۱۳۵۶ آبستن بحراني بود كه به قيام اجتماعي مردم در بهمن سال بعد منجر شد. در اين ايام بهرغم همه گوناگوني در بينشها و گرايشهاي اجتماعي، آنچه بيش از هر چيز مورد توجه بود، توده مردمي بودند كه احساس مي شد، در طول عمر حكومت كمتر مورد لطف قرار گرفته اند. بازتاب چنين گرايشي در نقاشي و ساير هنرها در اين سالها، مؤيد همين نكته است. بالطبع در آموزش نقاشي نيز شاهد چنين روي كردي هستيم. آنجا كه الخاص به شاگردانش مي گويد: «از اين قيافه هاي تيتيش ماماني كار نكنيد. ژستهاي رمانتيك براي من نياريد، بريد بيرون توي مردم، جاهاي شلوغ، توي زندگي، اونجايي كه دستهاي «كار» بزرگتر از حد معمول است، …. اندامهاي رنج و گامهاي سنگين و شانه هاي تكيده.» 
بي توجهي و ظلم هاي مضاعفي كه به مردم كُرد شده، و تلاشي كه آنها هميشه براي اظهار وجود خود داشته اند، در كردستان، تبديل به فرهنگي از ملي گرايي شده، كه در تمام عرصه هاي احلاقي، اجتماعي، هنري و … آنها مي توان مشاهده كرد.

ملي گرايي و پرداختن به زندگي مردم كُرد، از مشخصه ها مهم هنرهايي نظير، شعر، موسيقي و نقاشي در كردستان است. بنابراين هادي از همان آغاز در محيطي حساس به مسائل و انگيزه هاي اجتماعي و انساني پرورش يافته بود. «مي توان تصور كرد كه دوران انقلاب كه مصادف به سالهاي اول دانشجويي او بود، سالهاي پرشوري براي او بوده است، اگر چه هيچ گاه خود را درگير هيچ گروه و سازماني نكرد. در عوض او شيفته وار مجذوب شخصيت و سخنان الخاص بود، و سعي مي كرد طبق خواسته او، از مردم، بي سار كار كند. «شايد بچه هاي شهرستاني برايشان قابل لمس نباشد كه از سكوت بي معلمي تا كلاس پُرشور اين استاد چه فاصله اي است و چه نعمتي. او همان بود كه من آرزويش را داشتم. «هنرمند و انسان.» به جرأت ميتوانم بگويم كه كه از پُركاترين دانشجويان دوره خودم بودم. (يكبار به آقاي الخاص گفتم: فكر نم يكنم فردي سنندجي پيدا بشه كه من از او طراحي نكرده باشم.»
هادي روزهاي اول دانشكده را اينگونه شرح ميدهد: «اولين كلاسهاي طراحي با حضور استاد نازنينم آقاي «الخاص» شروع شد. من به معناي واقعي و به خصوص در محيط تهران و دانشكده، يك شهرستاني بودم. گوشه گير، كمحرف و كاملاً غريب با فضا. شايد به همين دليل متوجه تذكر استاد نشدم: «از كله شروع نكنيد»، از كله شروع كردم، كشيده اي به پس كله غرورم خورد. ناگهان برگشتم، باور نمي كردم كه دانشجو هم پسگردني مي خورد. به خود آمدم، اندكي عصبي، اما هوشيارتر ادامه دادم، آنگونه كه الخاص مي خواست.»
همكلاسي هاي او در اين سالها عبارتند از؛ جلال متولي، سعيد روشن افشار، غلامحسين ممقانيه، رضا فيروزهاي و مسعود صميمي كه اغلب شهرستاني بودند و حضورشان در كوي دانشگاه و در كنار هم، فرصتي بود براي پُركاريهاي شبانه، كه اين پُركاري از مشخصه هاي آن سالها به خصوص نزد شاگردان الخاص بود. آنجا كه به توصيه استاد هنرمند مي بايست در ميان مردم و براي مردم باشد، و طبعاً اين پُرشوريها به نوعي طراحي و يا نقاشي فيگوراتيو و نسبتاً شعارزده دامن ميزد. هادي نيز همچون گذشته و البته متأثر از شرايط جديد، در طراحي هاي خود به مسايل مردمي ميپرداخت.
بعد از آن همدلي هاي پُرشور كه منجر به پيروزي انقلاب مردم در سال ۵۷ شد اختلافها و تفاوت نگرش و خواستهها رفته رفته آشكار و آشكارتر مي شد، و نهايتاً به بحراني منجر شد كه از جمله نتايجش تعطيلي دانشگاهها به مدت سه سال بود. (۱۳۵۹ الي ۱۳۶۲)
ضياالديني از همان ماه هاي ابتداي ورود به دانشكده، در سنندج كلاسي براي آموزش طراحي و نقاشي راه انداخته بود، و در هر تعطيلي كوتاه يا بلندي كه پيش مي آمد، به شوق آموزش بلافاصله به سنندج مي رفت. اشتياق او به آموزش و انتقال تجربه هايش و به خصوص آموزه هايي كه از استادش فراگرفته بود، در كنار او جمعي بسيار صميمي و با روابطي بسيار دوستانه را شكل داد كه خيلي زود به بار نشست: «اصرار بر تمرين زياد و تأكيد بر طراحي - به تبعيت از كلاسهاي «هانيبال الخاص» - عامل مؤثر اين باروري بود.» اين باروري يقيناً تنها نتيجه آموزه هاي استادش نبود، بلكه بيش از هر چيز نتيجه شخصيت و احساس مسئوليت عميقي بود كه او نسبت به مردم داشت كه خود را متعلق به آنها مي دانست. احساس مسئوليتي كه پشت پا به آوازههايي زد كه در تهران يافته بود، و بازگشت به زادگاهش را بر آنها ترجيح داد. در مدت سه سال تعطيلي دانشگاهها، در سنندج چنان فضاي پُر شور و تحركي را به وجود آورد، كه نتيجه را بلافاصله با بازگشايي دانشگاهها مي شد ديد. و آن تعداد زياد بچه هاي كُردي بود كه از همان آغاز بازگشايي، به دانشكدههاي هنر راه يافتند. بازگشت برخي از اين دانشجويان به شهرستان، فضاي هنري سنندج را فعال و پُربارتر نمود.

«اندوخته هاي هنرجويان قديميتر - كه اكنون دانشجو و يا فارغالتحصيل شده بودند، بعدها بر روند كلاس، برنامه هاي آن و حتي خود من تأثير گذاشت. عده اي از بچه ها فعاليتشان را در رشته هاي ديگر هنري مثل عكاسي، گرافيك، طراحي پارچه، سينما و انيميشن ادامه داده و موفقيتهايي در كشور و در سطح بين المللي به دست آورده اند كه از جمله ميتوان به مظفر شيدايي (انميشن)، احمد خليليفرد (نقاش)، شهرام عليدي (سينما) اشاره كرد»
به رغم همه استقبالي كه از كلاسهاي هادي ضياالديني در سنندج مي شد و بسياري را نيز به شوق آموزش، از روستاها و شهرستانهاي اطراف نزد او مي كشاند، ولي هيچ گاه، حتي در بدترين شرايط اقتصادي خود (كه براي او بسيار پيش آمد) به آن به عنوان «منبع درآمدي اصلي» نگاه نكرده است.
سال ۱۳۶۲ كه دانشگاهها بازگشايي شدند، سالي متفاوت و سالهاي اوج جنگ ايران با عراق بود. براي دانشجويان قديمي شرايط خيلي عوض شده بود. از استادان گذشته كمتر خبر بود، دانشجويان زيادي اخراج و يا بلاتكليف مانده بودند، و ديگر از آن شور و حرارت كلاسهاي گذشته خبري نبود. بنابراين كمتر هم در دانشكده حضور داشتند و اغلب آنها هم واحدهاي باقيمانده را، به شكل «باري به هر جهت» گذراندند. با اين همه اكثر كساني كه پاياننامه عملي هادي را كه در سال ۱۳۶۷ ديدهاند، حتماً هنوز به خاطرش دارند. موضوع كار او دراويش قادري بود، كه اغلب به صورت طراحي ارايه شده بودند. طراحيهاي بسيار شيوا، تأثيرگذار و پُرحالتي كه از صورت دراويش و گوشه هايي از مراسم آنها، و كلاً نيز به صورت ذهني، كار شده بود.
بعد از فارغ التحصيلي دو سال به سربازي مي رود. «در سربازي هميشه كار مي كردم، كاريكاتورهاي زيادي از آدمهاي اطرافم كشيدم.» بعد از سربازي به سنندج برمي گردد. براي امرار معاش كارهاي مختلفي پيشه مي كند: داير كردن فروشگاه لوازمالتحريري، سالن پينگپونگ و … و از سال ۱۳۷۰ نيز با تشكيل سازمان ميراث فرهنگي در سنندج به استخدام آنجا در مي آيد.

اگر چه هادي ضياالديني همچنان نقاش  فيگوراتيو و انسانگرا باقي مانده است، اما به لحاظ كيفي هم در شيوه كار و هم در نوع نگرشش تحول عميقي رُخ داده است. در واقع ميان گرايشهاي تصويرسازانه و اغلب شعارزده دوران دانشجويي با آنچه كه اكنون انجام مي دهد فاصله عميقي است كه تنها با كنكاشها، و استمرار پُركاري او پُر مي شود. «بعد از دانشكده توجهم به جنبه هاي از هنر ايران و آثار بومي ديگر كشورها جلب شد. مدتها بر روي گچبريها، آجر تراشيها و به خصوص سر و كله پنجره ها و اُرسي ها كار كردم، و به راستي كه دورهاي بود و دانشكدهاي ديگر. با تمام شيفتگي كه به اين كار داشتم، هيچ گرايشي به تقليدهاي موذيانه از آنها نداشتم. اقرار مي كنم كه درس مباني هنرهاي تجسمي را نه در دانشكده، بلكه در خلوت خانه ها و بناهاي قديمي و از هنر ايراني آموختم از مينايتورهاي ايران و پيكره ها و نقش برجسته هاي مصري و آشوري ياد گرفتم كه حضور فيگورهاي انساني و عناصر عيني، همچنين موضوع، محتوا، اعتقادات، سمبلها و … نه تنها مزاحم تأثيرات بصري و ابزار بياني رنگ نيستند، بلكه ميتوانند در كنار هم به اركستري هماهنگ و هم صدا تبديل شوند.»
هادي در طراحي هايش تقريباً از همان آغاز، كمتر تمايلي به ساخت وساز داشت، و بيشتر با حركات سريع و سيال خط، و در مدت زمان كوتاهي، كار را به پايان مي رساند. همين خصلت سيال و سريع بودن خطوط، به طراحي هايش حال و هوايي اكسپرسيو مي بخشد و چنين فضاي اكسپرسيوي نيز با اغراقهايي كه در حالات و شكل فيگورها انجام مي دهد تشديد مي شود. اگر چه اين اغراقها نيز به حدي نيستند كه كاملاً جنبه هاي طبيعي فرمهايش چندان كمرنگ شوند. «هميشه از مداد و ديگر ابزارهاي طراحي، به عنوان وسيلهاي سريع الانتقال استفاده كرده ام. هنگام طراحي حال و هوايي شبيه خلسه دارم. سيال بودن خط را بر ديگر برخوردها ترجيح ميدهم. دوست دارم مداد، حركتي رقص گونه داشته باشد. هر چمد تكنيكهاي مختلفي را تجربه كرده ام، اما گردش مستانه مداد را بر اطوارهاي عصبي ترجيح داده ام.»
طراحيها و نقاشيهاي او مسير پُر پيچ و خمي از گزارش مستقيم، توصيفي و صريح از وقايع، تا بيان موجز و پُر ابهام چند پهلو از آنها را طي كرده است. ديگر شرح و بيان و يا بارتاب واقعهاي خاص مد نظر او نيست، بلكه او به كليتي از مجموعهي اتفاقهايي مي پردازد كه تبديل به عشق، ايثار، رنج و دوستي و … شده است. او صرفاً به آوارگي كُردهاي عراق يا بمباران حلبچه اشاره نمي كند، بلكه اينها به آنهاي است تا به آوراگي، مرارت و رنجهايي بپردازد كه بر بشر مي رود. يعني آن اصل و جوهرهاي كه در هنر ماندگار مي ماند. «هميشه و هميشه هنر براي من ابزار و وسيلهاي براي انتقال پيام و محتوا بوده. وسيلهاي كه بتوانم به واسطه آن تفكر و دريافتها و تجربه هاي حسيام را نسبت به ارزشها و ضد ارزشها - در عالم انساني و اجتماعي  با بيننده در ميان بگذارم. به اين مسئله نيز آگاه بودهام كه لازمه چنين نگرشي، تلاش و رنج مضاعفي است تا بتوان، حركتي همسو و موازي را ميان قالب و محتوا ايجاد كرده تا اثر، از لغزشهاي فرماليستي از يك طرف و توصيفهاي ادبي از سوي ديگر مصون باشد.»

«هر چند فرماليسم، اكنون به تبع سياست و به مصلحت روز بر «تخت» نشسته، اما هيچ گرايشي به اقدامات فرماليستي نداشته و در هيچ مرحله اي از كارم به چشم نمي خورد. ميدانم نقاشان فعال در اين زمينه تا چه حد در غناي زبان تجسمي و علم كار مؤثر بوده اند و تا چه اندازه بر اندوخته هاي تكنيكي من افزوده اند، اما اين آثار برايم هيچ گاه فراتر از «مباني هنرهاي تجسمي» نبوده اند.»
«بر خلاف انتقادهايي كه مي شد، در كارهايم تأكيد زيادي بر روانكاوي تيپها و فيگورهايم داشتم، هزاران بار طراحي كردم تا به كشف ويژگيهاي مشترك در صورتها و فيگورهاي انساني دستيابم. تذكر استاد دلسوز ديگر شهاب موسوي زاده را به ياد مي آورم: هر گونه دخل و تصرف در واقعيت مستلزم شناخت عميق واقعيت است و جز اين تقليدهايي سطحي بيش نيستند.»
«دنبال سبك و سياق و ايسم خاصي نبوده ام. داشتن امضا و شناسنامه به نظرم، چيزي به هنري بودن يا نبودن اضافه نمي كند. از تمام آثار هنري مي آموزم اما از تقليد كوكورانه وحشت دارم. غرورم را جريحه دار ميكند. (بيشترين تفاوت ممكن ميان كار من و استادم «هانيبال» دليل اين مدعاست.»

«ميان نوآوري» و «مدرن» بودن تفاوت قائلم. معتقدم كه اثر (هنري) يا هنر است يا هنر نيست و تاريخ خلق اثر و يا شيوه نقاش ربطي به ارزش يا بيارزش بودن هنرش ندارد.»
«محتوا و به تبع آن موضوع، به دو شيوه در كارهايم نمود پيدا مي كند: گاهي به شكلي از پيش تعيين شده و با اِشراف نسبي به مراحل پاياني كار، و گاه از راه شهود ادراكات و مفاهيم كلي و نهايي و با استفاده از خطوط، فرم و رنگهاي شبه انتزاعي كه در آن، تصادف و اتفاق به ابزار تجلي موضوع و محتوا تبديل مي گردد، كه نهايتاً بازتاب همان «من» هميشگي است. ادامه ي اين روند و تبديل آن به تابلويي به اصطلاح فيگوراتيو به گونهاي است كه نمي توان ميان هر دو شيوه تفاوت قايل شد.»
مجسمه سازي در كنار طراحي و نقاشي، فعاليت جدي ديگري است كه هادي ضياالديني تا كنون به آن پرداخته است. كلاً كارهاي مجسمه او به دو گروه قابل تقسيم است: مجسمه هاي كوچك اندازه شخصي كه به لحاظ برخورد و شكل كار همسو با طراحي و نقاشيهاي اوست و مجسمه هاي سفارشي بزرگي كه معمولاً براي ميادين و مكانهاي عمومي ساخته شده اند. طول اين مجسمه ها در اندازه هايي بين دو و نيم تا هشت متر مي باشد. تعداد دوازده مجسمه اي كه تا كنون ساخته در شهرهاي سنندج، مهاباد، قزوين، اصفهان و نيز شهرهاي سليمانيه و اربيل كردستان عراق نصب شدهاند. اغلب اين آثار پيكردههاي از مشاهير بوده و به صورت طبيعت گرايانهاي اجرا شده اند.

هادي هنوز از پُركارترين هاي اهل هنر است و زندگي خود را يك سره وقف آن كرده است. «هميشه آرزو كرده ام چيزي به نام خواب و يا سه وعده غذا وجود نداشت. طراحي كار مي كنم، مجسمه مي سازم و نقاشي مي كنم. تمام ساعات بيداري را.»