زرتشت‌ كيست‌؟

زرتشت‌ به‌ روايت‌ تاريخ‌
2-1- نام‌ پيامبر ايراني‌ به‌ شكلي‌ كه‌ دو هزار و پانصد سال‌ رواج‌ داشته‌، زرتشت‌ است‌. يونانيان‌ اين‌ نام‌ «رازوراسترس‌» ( Zoroastres ) تلفظ‌ كرده‌اند. اين‌ كلمه‌ به‌ زبان‌ لاتين‌ راه‌ يافت‌ و سپس‌ به‌ شكل‌ مأنوس‌ زورواستر ( Zoroaster ) در آمد. قديمي‌ترين‌ اشاره‌ي‌ معتبري‌ كه‌ رد آثار يوناني‌ به‌ زرتشت‌ شده‌ است‌ در رساله‌ي‌ آلكيبادس‌ ( Alcibiades ) افلاطون‌ آمده‌ است‌.
تاريخ‌ ولادت‌ زرتشت‌ را در فاصله‌ي‌ بين‌ 600 تا 6000سال‌ پيش‌ از ميلاد مسيح‌ ذكر كرده‌اند. روايات‌ ايراني‌، كه‌ براساس‌ منابع‌ پهلوي‌ مانند بوندهشن‌ و ارداي‌ ويرافنامه‌ تكيه‌ دارند و پس‌ از زوال‌ نفوذ آيين‌ زرتشت‌، يعني‌ 2000 سال‌ پس‌ از زمان‌ زندگي‌ او، نوشته‌ شده‌اند، ميلاد زرتشت‌ را سه‌ قرن‌ قبل‌ از اسكندر مقدوني‌ مي‌دانند. اين‌ روايت‌ موهوم‌ به‌ وسيله‌ي‌ بيروني‌ و مسعودي‌ و ديگر نويسندگان‌ اسلامي‌ پايدار ماند و تا قرن‌ گذشته‌ نيز اعتبار خود را حفظ‌ كرد.
2-2- ارسطو ( Aristotle ) و اودوكسوس‌ ( Eudoxus ) و هرمي‌ پوس‌ ( Hermippus ) مي‌نويسد كه‌ زرتشت‌ پنج‌ هزار سال‌ پيش‌ از جنگ‌ تروا ( Trojan War ) مي‌زيسته‌ است‌. ديوجانس‌ لائرتيوس‌ ( Diogenes Laertius ) از قول‌ هردمودروس‌ ( Hermodorus ) و كسانتوس‌ ( Xanthus ) همين‌ نظر را نقل‌ مي‌كند. از سوي‌ ديگر، ديودووروس‌ اريتريايي‌ ( Diodorus of Eretria ) و آريستو كسنوس‌ ( Aristoxenus ) مي‌گويند كه‌ فيثاغورس‌ يكي‌ از شاگردان‌ زرتشت‌ بوده‌ است‌. از اين‌رو پليني‌ ( Pliny ) به‌ حق‌ شك‌ دارد كه‌ زرتشت‌ خود نام‌ يك‌ تن‌ بوده‌ يا چند تن‌ ديگر نيز همين‌ نام‌ را داشته‌اند.
پس‌ از زرتشت‌، جانشينان‌ او كه‌ در ري‌ ، واقع‌ در سرزمين‌ ماد، عالي‌ترين‌ مسند روحاني‌ دين‌ زرتشت‌ را در دست‌ داشتند زراتشتر اتما ( Zarathushtratema ) يعني‌ زرتشت‌ - واران‌ ناميده‌ شدند. 

1-3- بررسيهايي‌ كه‌ در صد و پنجاه‌ سال‌ اخير، نخست‌ در اروپا و پس‌ از آن‌ در آمريكا در زمينه‌ي‌ ادبيات‌ و مذاهب‌ و زبانهاي‌ شرقي‌ به‌ عمل‌ آمده‌ به‌ حل‌ اين‌ مسئله‌ كمك‌ شاياني‌ كرده‌اند. (در ادامه‌ نظر آقاي‌ فرهنگ‌ مهر را خواهيم‌ آورد).
زبان‌ اوستايي‌ خويشاوند زبان‌ سانسكريت‌ است‌. گاتاها يا سرودهاي‌ مقدسي‌ كه‌ به‌ توسط‌ زرتشت‌ ساخته‌ شده‌اند، طنيني‌ عتيق‌ همانند سرودهاي‌ ريگ‌ - ودا، دارند. همچنين‌ نزديكي‌ محسوسي‌ بين‌ دستور زبان‌ و وزن‌ و سبك‌ سرودهاي‌ ريگ‌ - ودا ، و دستور زبان‌ و وزن‌ و سبك‌ گاتاهاي‌ زرتشت‌ موجود است‌، و در حقيقت‌ ساختمان‌ صرفي‌ زبان‌ گاتاها از ساختمان‌ صرفي‌ سرودهاي‌ ريگ‌ - ودا، ابتدايي‌تر و ساده‌تر است‌. در هر حال‌ اكنون‌ اين‌ طرز تفكر وجود دارد كه‌ تصنيف‌ گاتاها نمي‌تواند به‌ طور جداگانه‌ و در يك‌ فاصله‌ زماني‌ دور از زمان‌ تصنيف‌ وداها صورت‌ گرفته‌ باشد، و بر روي‌ هم‌ محققان‌ كنوني‌ به‌ اجماع‌، عصر زرتشت‌ را حداقل‌ يك‌ هزار سال‌ قبل‌ از مسيح‌ مي‌دانند.
ايران‌؛ زادگاه‌ فلسفه‌
1-4- مي‌گويند كه‌ آيين‌ بودا دين‌ نيست‌: بلكه‌ فلسفه‌ است‌. همدان‌ امروز، يا اكباتاناي‌ ( Ekbatana ) ايران‌ باستان‌ كه‌ در كتيبه‌هاي‌ بابلي‌ آگاماتانو ( Agamatanu ) خوانده‌ شده‌ و يونانيان‌ آن‌ را اكباتانا ( Ecbatana ) ناميده‌اند، به‌ معني‌ ملتقاي‌ چند راه‌ آمده‌ است‌. از طرفي‌ چون‌ ايران‌ باستان‌ در حقيقت‌ راه‌ مهمي‌ بين‌ اقوام‌ گوناگون‌ بوده‌، به‌ ناچار در طول‌ تاريخ‌ خود محل‌ برخورد افكار فلسفي‌ شرق‌ و غرب‌ و انتقال‌ و نشر آن‌ فلسفه‌ها به‌ اكناف‌ عالم‌، بوده‌ است‌. در ميان‌ ايرانيان‌ تفكراتي‌ در زمينه‌ي‌ حقايق‌ جاودان‌ هستي‌ وجود داشته‌ كه‌ فلسفه‌ي‌ قديم‌ يونان‌ از آن‌ متأثر شده‌ است‌. همچنان‌ كه‌ آيين‌ مهر و آيين‌ ماني‌ در ايران‌ تحت‌ تأثير دين‌ زرتشت‌ برخاستند و بعداً وارد اروپا شدند و افكار فلسفي‌ غرب‌ را به‌ شدت‌ تحت‌ تأثير قرار دادند در اين‌ مورد به‌ تأثيرات‌ انديشه‌ ايراني‌ بر فلسفه‌ افلاطوني‌ مراجعه‌ فرمايد). 

نخستين‌ برخورد شرق‌ و غرب‌
1-5- كوروش‌ در سال‌ ششصد قبل‌ از مسيح‌ يونيا ( Ionia ) را فتح‌ كرد. فيلسوفان‌ يوناني‌ از روزگار طالس‌ ، پايه‌گذار مكتب‌ ملطي‌ ، با شرق‌ تماس‌ پيدا كردند. نومينيوس‌ ( Numenius ) از مردم‌ آپامي‌ ، مي‌گويد فيثاغورس‌ و افلاطون‌ ، حكمت‌ قديم‌ مغان‌ ايراني‌ و نيز حكمت‌ برهنمان‌ هندي‌ كه‌ را به‌ ايران‌ آمده‌ بودند، به‌ يونان‌ معرفي‌ كرده‌اند.
ادامه نوشته

ريشه‌ جدال‌ مولانا با فلسفه‌ چه‌ بود؟ (آيا مولانا اگزيستانسياليست‌ نبود؟!)

 

مقدمه‌ اول‌
بي‌مهري‌ مولانا با فلسفه‌ و فلسفي‌ حكايتي‌ است‌ به‌ عالم‌ سمر شده‌. او فلسفه‌ را علم‌ بناي‌ آخور مي‌شمرد (1) و فيلسوف‌ را كسي‌ مي‌داند كه‌ پي‌ در پي‌، دلايل‌ را واسطه‌ بين‌ خود و حقيقت‌ قرار مي‌دهد؛ در حالي‌ كه‌ صفي‌ از دليل‌ و حجاب‌ گريزان‌ است‌ و از پي‌ مدلول‌، سر به‌ جيب‌ تفكر فرو برده‌ است‌. (2) فلسفي‌ از نظر مولانا فردي‌ است‌ كه‌ در بند معقولات‌ گرفتار آمده‌، (3) از حواس‌ اوليا بيگانه‌ است‌ (4) و تكاپوي‌ او در طريق‌ انديشه‌ورزي‌ تنها از مراد دل‌ جداترش‌ مي‌سازد. (5) ذكر فيلسوف‌ در مثنوي‌ غالباً توأم‌ با تحقير است‌ و مولانا او را حكيمك‌، (6) فلسفي‌ (7) و مفلسف‌ (8) مي‌خواند. اين‌ فلسفي‌ كه‌ دلش‌ مشحون‌ از شك‌ و پيچاني‌ است‌، گه‌گاه‌ اعتقادي‌ از خود بروز مي‌دهد، اما بلافاصله‌ آن‌ رگ‌ فلسف‌ در او جنبيدن‌ مي‌گيرد و روسياهش‌ مي‌كند. (9) حتي‌ در يك‌ موضع‌ مثنوي‌، (10) مولانا حكم‌ به‌ كفر فلسفي‌ مي‌كند؛ كه‌ هر چند مرادش‌ تكفير فلاسفه‌ - چنان‌ كه‌ غزالي‌ در تهافت‌ كرده‌ است‌ - نيست‌، مي‌تواند حاكي‌ از عمق‌ بيزاري‌ او از از فلاسفه‌ بوده‌ باشد.
اما مسئله‌ اين‌ است‌ كه‌ چه‌ چيز فلسفه‌ يا فيلسوف‌ عمدتاً معروض‌ نقد مولانا بوده‌ است‌؟ آيا طعن‌ مولانا متوجه‌ موضوعاتي‌ بوده‌ كه‌ در فلسفه‌ مورد بحث‌ و مداقه‌ قرار مي‌گرفته‌اند؟ آيا روشهايي‌ را كه‌ فلاسفه‌ براي‌ نيل‌ به‌ حقيقت‌ مزعوم‌ خود از آن‌ بهره‌ مي‌جستند مولانا عقيم‌ مي‌يافته‌؟ و يا خود فيلسوفان‌ حايز صفات‌ و ويژگيهايي‌ بوده‌اند كه‌ آنها را مطعون‌ وي‌ مي‌ساخته‌ است‌؟ يا مسئله‌ بر سر هيچ‌ كدام‌ از اينها نيست‌ و سرچشمه‌هاي‌ بي‌مهري‌ مولانا با فلسفه‌ و فلسفي‌ را بايد در جايي‌ ديگر جست‌؟ 

مقدمه‌ دوم‌
واقع‌ آن‌ است‌ كه‌ تعريض‌ مولانا بر فلسفه‌ نمي‌تواند متوجه‌ موضوعات‌ مطروح‌ در اين‌ شاخه‌ از معرفت‌ بشري‌ بوده‌ باشد. چرا كه‌ در بسياري‌ از مواضع‌ مثنوي‌، سراينده‌ به‌ مسائل‌ و موضوعات‌ فلسفي‌ پرداخته‌ است‌. «مثنوي‌ هيچ‌ جا از بينش‌ فلسفي‌ خالي‌ نيست‌ و كمتر مسئله‌اي‌ از امهات‌ مباحث‌ اهل‌ فلسفه‌ هست‌ كه‌ مولانا را در مثنوي‌ مطرح‌ نكرده‌ باشد و جوابي‌ برهاني‌ يا تمثيلي‌ بدان‌ نداده‌ باشد.» (11)
براي‌ مثال‌، در مورد جوهر و عرض‌ در دفتر دوم‌ مثنوي‌ بحثي‌ مُشبع‌ بين‌ يك‌ خواجه‌ و غلام‌ او درمي‌گيرد (12) كه‌ ضمن‌ آن‌، مولانا با آنكه‌ در جايي‌ ديگر عرض‌ را طفيل‌ و جوهر را غرض‌ دانسته‌ است‌، (13) جوهر و عرض‌ را به‌ بيضه‌ و طير تشبيه‌ مي‌كند كه‌ هر كدام‌ از ديگري‌ زاده‌ مي‌شوند. (14) در مسئله‌ي‌ حدوث‌ و قدم‌ نيز مولانا در دفتر چهارم‌ مثنوي‌ طي‌ مباحثه‌اي‌ كه‌ بين‌ دهري‌ و مؤمن‌ ترتيب‌ داده‌، اشارتي‌ بدين‌ مسئله‌ مي‌كند. (15) در اينجا مؤمن‌ - كه‌ قائل‌ به‌ حدوث‌ عالم‌ است‌ - اگر چه‌ به‌ روشي‌ كاملاً غير برهاني‌، پيشنهاد مي‌كند كه‌ براي‌ تمييز نقد و قلب‌، او و دهري‌ - كه‌ قائل‌ به‌ قدم‌ عالم‌ است‌ - هر دو در آتش‌ روند و حجت‌ باقيِ حيرانان‌ شوند. (16) ليكن‌ به‌ نظر مي‌رسد كه‌ اين‌ پيشنهاد پس‌ از آنكه‌ طرفين‌ به‌ تكافؤ ادله‌ رسيده‌اند، ارائه‌ شده‌ و پيش‌ از آنكه‌ مباحثه‌اي‌ كه‌ بين‌ آن‌ دو درگرفته‌، از دلمشغولي‌ مولانا به‌ چنين‌ موضوعاتي‌ حكايت‌ مي‌كند. طرفه‌ آنچه‌ مولانا را به‌ موضع‌گيري‌ تندي‌ در برابر قول‌ فلاسفه‌ به‌ قدم‌ عالم‌ واداشته‌، ظاهراً حساسيتي‌ است‌ كه‌ او نسبت‌ به‌ يك‌ مسئله‌ي‌ فلسفي‌ ديگر داشته‌ است‌: از جمله‌ ادله‌اي‌ كه‌ فلاسفه‌ بر قدم‌ عالم‌ اقامه‌ مي‌كنند يكي‌ اين‌ است‌ كه‌ «صدور حادث‌ از قديم‌ محال‌ است‌.» (17) گويا مولانا تا آنجا كه‌ از زبان‌ مؤمن‌، دهري‌ را منكر خلاّق‌ (18) مي‌شمارد، نظر به‌ همين‌ مسئله‌ دارد و قول‌ فلاسفه‌ به‌ قدم‌ عالم‌ را، به‌ ضرورت‌، متضمن‌ انكار صنع‌ و نفي‌ ابداع‌ مي‌انگارد. و پيداست‌ كه‌ عارفي‌ چون‌ مولانا كه‌ در جهان‌بيني‌ خود، كاروان‌ در كاروان‌ عدم‌ را رهسپار سوي‌ هستي‌ مي‌ديد (19) و حق‌ را وارث‌ همه‌ي‌ حادثات‌ مي‌دانست‌ (20) و عدم‌ را خزانه‌ي‌ صنع‌ حق‌ مي‌انگاشت‌ (21) و حق‌ را مبدعي‌ مي‌شناخت‌ كه‌ فرع‌ بي‌اصل‌ و سند برمي‌آورد، (22) در اين‌ قول‌ به‌ ديده‌ي‌ انكار و نفرت‌ مي‌نگرد. قدم‌ عالم‌ يكي‌ از سه‌ مسئله‌اي‌ است‌ كه‌ غزالي‌ در آنها حكم‌ به‌ كفر فلاسفه‌ كرده‌ است‌ و آن‌ دو ديگر، انكار معاد جسماني‌ و علم‌ خداوند به‌ جزئياتند. (23) شايد غزالي‌ نيز رابطه‌اي‌ ضروري‌ بين‌ قول‌ به‌ قدم‌ عالم‌ و انكار صنع‌ صانع‌ مي‌ديده‌ است‌. هرچه‌ كه‌ هست‌، مسئله‌ي‌ حدوث‌ و قدم‌ كه‌ از اهم‌ مسائل‌ فلسفه‌ي‌ اولي‌ در حكمت‌ مشاء است‌، در مثنوي‌ مغفول‌ نهاده‌ نشده‌ و از جمله‌ مسائلي‌ بوده‌ كه‌ ذهن‌ مولانا را به‌ خود معطوف‌ داشته‌ است‌. 

به‌ علاوه‌، رويكرد مولانا به‌ پاره‌اي‌ از مسائل‌، صبغه‌اي‌ كاملاً فلسفي‌ دارد. براي‌ نمونه‌ در باب‌ عشق‌، آنجا كه‌ مولانا تمام‌ ذرات‌ عالم‌ را درگير در عشقي‌ دو طرفه‌ توصيف‌ مي‌كند (24) و وجود و بقاي‌ هستي‌ را منوط‌ به‌ وجود و بقاي‌ عشق‌ مي‌شمارد (25) و معراج‌ جماد به‌ نبات‌، و ناميات‌ به‌ روح‌ را ناشي‌ از ميل‌ و عشقي‌ مي‌انگارد كه‌ هر كدام‌ از اين‌ نشآت‌ وجود به‌ محوشدن‌ در نشئه‌ بالاتر دارند، (26) گويي‌ شيخ‌الرئيس‌ است‌ كه‌ در رسالة‌ في‌ العشق‌ سخن‌ مي‌گويد. 

تمثيلي‌ هم‌ كه‌ مولانا در دفتر اول‌ مثنوي‌ مي‌آورد و صيادي‌ را توصيف‌ مي‌كند كه‌ به‌ سوي‌ سايه‌ي‌ مرغي‌ تير مي‌اندازد، (27) با تمثيل‌ غار افلاطون‌ مشابهت‌ بسيار دارد؛ البته‌ در مواضع‌ ديگر مثنوي‌ نيز ابياتي‌ هست‌ كه‌ توافق‌ مولانا را با نظريه‌ي‌ مُثُل‌ نشان‌ مي‌دهد. (28) همچنين‌ آنچه‌ مولانا در باب‌ نظريه‌ي‌ معرفت‌ مي‌آورد به‌ «افسانه‌ي‌ تذكر» افلاطون‌ نزديك‌ است‌. (29) در باب‌ موسيقي‌ هم‌ مولانا صراحتاً توافق‌ خود را با آنچه‌ حكما درباره‌ي‌ منشأ موسيقي‌ گفته‌اند، ابراز مي‌دارد. (30) چنان‌ كه‌ در نظريه‌ي‌ خلق‌ مدام‌ و تشبيه‌ زندگي‌ به‌ جويباري‌ كه‌ آب‌ آن‌ نونو مي‌رسد نيز اثر رأي‌ هراكليتوس‌ ديده‌ مي‌شود. (31) اين‌ موارد كه‌ تنها نمونه‌اي‌ از بسيارند، از مقوله‌ي‌ اخذ باشند يا توارد، حكايت‌ از دلمشغولي‌ مولانا به‌ موضوعات‌ فلسفي‌ و اقوال‌ فلاسفه‌ مي‌كنند (32) و نشان‌ مي‌دهند كه‌ طعن‌ مولانا نمي‌تواند متوجه‌ موضوعات‌ و مسائل‌ فلسفي‌ بوده‌ باشد.
علاوه‌ بر فلسفه‌ي‌ اولي‌ يا مابعدالطبيعه‌ كه‌ ابن‌ سينا در الهيات‌ شفا آن‌ را «افضل‌ علم‌ به‌ افضل‌ معلوم‌» (33) مي‌خواند، مولانا علي‌الظاهر در كلام‌ نيز كه‌ به‌ قول‌ ابن‌ خلدون‌ «علمي‌ است‌ متضمن‌ دفاع‌ از عقايد ايماني‌ به‌ وسيله‌ي‌ دلايل‌ عقلي‌» (34) به‌ ديده‌ي‌ قبول‌ نمي‌نگريسته‌ است‌. هرچند در مثنوي‌ واژه‌ كلام‌ يا متكلم‌ بالمعني‌ الاخص‌ به‌ كار برده‌ نشده‌، اما مولانا با عناويني‌ چون‌ باحث‌ و مفلسف‌ از متكلمان‌ ياد كرده‌ و بر آنان‌ طعن‌ زده‌ است‌. 
ادامه نوشته

نسبت‌ تجربه‌ عرفاني‌ با فلسفه‌ (روايت‌ استيس‌)

صورت‌ مسئله‌
پژوهش‌ ما به‌ نحو مجمل‌ در اينجا اين‌ است‌ كه‌ آنچه‌ «حال‌ يا تجربه‌ي‌ عرفاني‌» ناميده‌ مي‌شود چه‌ رابطه‌اي‌ -اگر اصولاً داشته‌ باشد- با مسائل‌ مهم‌ فلسفه‌ دارد؟ اين‌ پژوهش‌ را با تكيه‌ به‌ واقعيتي‌ رواني‌ كه‌ انكارش‌ فقط‌ مي‌تواند ناشي‌ از جهل‌ باشد، آغاز مي‌كنيم‌. بعضي‌ انسانها گهگاه‌ احوال‌ غريبي‌ داشته‌اند كه‌ به‌ عنوان‌ «عرفاني‌» مشخص‌ و معروف‌ است‌. وصف‌ اين‌ احوال‌ در متون‌ و آثار عرفاني‌ پيشرفته‌ترين‌ اقوام‌ در اعصار مختلف‌، مدون‌ يا مطرح‌ است‌. ولي‌ از آنجا كه‌ اصطلاح‌ «عرفاني‌» (1) به‌ كلي‌ مبهم‌ است‌، ابتدا بايد در اين‌ حوزه‌ دست‌ به‌ بررسي‌ تجربي‌ بزنيم‌ تا معلوم‌ شود چه‌ سنخ‌ و چه‌ نوع‌ تجربه‌اي‌ عرفاني‌ ناميده‌ مي‌شود، ويژگيهاي‌ اصلي‌ آن‌ را تعيين‌ و طبقه‌بندي‌ كنيم‌ و حد و رسم‌ هر طبقه‌اي‌ را مشخص‌ كرده‌، سنخهاي‌ نامربوط‌ را كنار بگذاريم‌. سپس‌ ببينيم‌ كه‌ آيا اين‌ تجربه‌ها، يا حالات‌ رواني‌ كه‌ نقادانه‌ انتخاب‌ و توصيف‌ شده‌اند، روشنگر چنين‌ مسائلي‌ هستند: آيا در جهان‌ حضور روحاني‌اي‌ (2) بزرگتر از بشر هست‌، و اگر هست‌، چگونه‌ با بشر و با جهان‌ به‌ طور كلي‌، ربط‌ دارد؛ آيا مي‌توانيم‌ در عرفان‌، (3) توضيحي‌ در باب‌ ماهيت‌ نفس‌، (4) فلسفه‌ي‌ منطق‌، (5) كاركرد زبان‌، حقيقت‌ يا تمناي‌ بي‌مرگي‌، (6) و سرانجام‌ درباره‌ي‌ سرشت‌ و سرچشمه‌هاي‌ تكاليف‌ اخلاقي‌ و مسائل‌ اخلاق‌ به‌ معني‌ اعم‌ پيدا كنيم‌؟ 

چند سطر پيش‌تر عبارت‌ «حضور روحاني‌» را به‌ كار بردم‌، كه‌ از توين‌بي‌ وام‌ كرده‌ام‌. لطف‌ اين‌ عبارت‌ در ابهام‌ آن‌ است‌. اخيراً در سخنراني‌ يك‌ فيزيكدان‌ نامي‌، يكي‌ از شنوندگان‌ سؤال‌ بي‌ربطي‌ از او كرد: «آيا شما به‌ خدا اعتقاد داريد؟» فيزيكدان‌ جواب‌ داد: «من‌ اين‌ كلمه‌ را به‌ كار نمي‌برم‌، چون‌ خيلي‌ مبهم‌ است‌.» به‌ عقيده‌ي‌ من‌ اين‌ پاسخ‌ خطاست‌. بايد مي‌گفت‌: «من‌ كلمه‌ي‌ خدا را به‌ كار نمي‌برم‌، چون‌ خيلي‌ دقيق‌ است‌.» همين‌ است‌ كه‌ من‌ از «حضور روحاني‌» سخن‌ مي‌گويم‌. شايد اين‌ تعبير هم‌ خيلي‌ دقيق‌ است‌. بهتر است‌ گرفتار ابهام‌ ولي‌ بر حق‌ باشيم‌، تا گرفتار دقت‌ ولي‌ بيراه‌. 

اين‌ پژوهش‌ از بعضي‌ جهات‌، متناظر با اين‌ پرسش‌ است‌ كه‌ تجربه‌ي‌ حسي‌ ما، في‌المثل‌ احساس‌ ما از رنگ‌، چه‌ ربطي‌ با ماهيت‌ و ساخت‌ و تركيب‌ جهان‌ دارد؟ به‌ عقيده‌ي‌ من‌ «از بعضي‌ جهات‌ متناظر است‌». اينكه‌ اين‌ تمثيل‌ (7) را تا كجا جدي‌ بگيريم‌، خود يكي‌ از مسائل‌ دشوار پژوهش‌ ماست‌. ولي‌ كساني‌ كه‌ فقط‌ پيشگفتار اين‌ كتاب‌ را مي‌خوانند، حق‌ ندارند چنين‌ تمثيلي‌ را تخطئه‌ كنند -مگر اينكه‌ تهمت‌ تعصب‌ را بر خود هموار سازند.
من‌ به‌ عنوان‌ فيلسوف‌ اين‌ كتاب‌ را مي‌نويسم‌، نه‌ به‌ عنوان‌ عارف‌. و ادعا نمي‌كنم‌ كه‌ در هيچ‌ يك‌ از زمينه‌هاي‌ فرهنگي‌ عرفانهايي‌ كه‌ در اين‌ كتاب‌ مطرح‌ است‌، تخصص‌ و تبحر دارم‌. از هر اقليم‌ فرهنگي‌، معدودي‌ را كه‌ بزرگ‌ترين‌ عرفاني‌ آنجا دانسته‌ام‌ برگزيده‌ام‌ و استنباطها و استنتاجهايم‌ را عمدتاً بر پايه‌ي‌ بررسي‌ عميق‌ اين‌ نمونه‌ها نهاده‌ام‌. ديگر آنكه‌ برداشت‌ فلسفي‌ من‌، تجربي‌ و تحليلي‌ است‌. ولي‌ با وجود تجربه‌گرايي‌، معتقد نيستم‌ كه‌ همه‌ي‌ تجربه‌ها بالضروره‌ بايد قابل‌ تحويل‌ به‌ تجربه‌ي‌ حسي‌ باشد. و با وجود تحليل‌گري‌ بر آن‌ نيستم‌ كه‌ تحليل‌ تنها مشغله‌ي‌ فلسفه‌ است‌. من‌ بيشترين‌ ارزش‌ را براي‌ چيزي‌ كه‌ يك‌ وقت‌ «فلسفه‌ي‌ نظري‌» (8) خوانده‌ مي‌شد قائلم‌، ولي‌ معتقدم‌ كه‌ تحليل‌ از ابزارهاي‌ ضروري‌ آن‌ است‌. تحليل‌ مي‌تواند به‌ صورت‌ غايتي‌ براي‌ خود درآيد. ولي‌ دلخواه‌ من‌ اين‌ است‌ كه‌ آن‌ را به‌ عنوان‌ گامي‌ تمهيدي‌ به‌ سوي‌ كشف‌ حقيقت‌، بگيرم‌.
بيشترين‌ متقدمان‌ من‌ در حوزه‌ي‌ پژوهش‌ عرفان‌، يا خود پرورش‌ فلسفي‌ نداشته‌اند، يا بر وفق‌ روشها و تصورات‌ و تغييرات‌ فلسفي‌اي‌ انديشيده‌اند، كه‌ ديگر به‌ هيچ‌ وجه‌ نمي‌تواند در دنياي‌ آنگلو- ساكسون‌ مقبول‌ باشد. در حدود پنجاه‌ سال‌ پيش‌، در دنياي‌ آنگلو- ساكسون‌، جرگه‌اي‌ از فيلسوفان‌، كه‌ ج‌.ا.مور (9) از رهبران‌ آن‌ بود، انقلابي‌ در روشهاي‌ فلسفي‌ ايجاد كردند. به‌ اعتقاد من‌ از اين‌ انقلاب‌ آنچه‌ را كه‌ محتمل‌ است‌ در محك‌ داوري‌ آينده‌ ارزش‌ و اعتباري‌ ماندگار پيدا كند، مي‌توان‌ هم‌ اكنون‌ اخذ و اقتباس‌ كرد، بي‌آنكه‌ به‌ هيچ‌ يك‌ از مكتبهاي‌ رقيب‌ و يكجانبه‌ تحليل‌گري‌ كه‌ حوزه‌ي‌ تحليل‌ را ميان‌ اصحاب‌ تحصل‌ ] = اثبات‌گرايي‌ [ منطقي‌، (10) صورت‌گرايان‌ كارناپي‌، (11) و فيلسوفان‌ طرفدار «زبان‌ عادي‌» ] = استعمال‌ رايج‌ [ آكسفورد و معتقدان‌ راستين‌ ويتگنشتاين‌ (12) ي‌، منقسم‌ كرده‌ است‌، سرفرود آورد. 

متقدمان‌ ما در حوزه‌ي‌ عرفان‌، كاري‌ نكرده‌اند كه‌ در حل‌ معضلاتي‌ كه‌ در اين‌ كتاب‌ مطرح‌ خواهم‌ كرد، مددي‌ برساند. و ناگزيرم‌ بي‌آنكه‌ از راهنمايي‌ گذشتگان‌ برخوردار باشم‌، طرحي‌ بيفكنم‌ و راهي‌ در پيش‌ بگيرم‌. همين‌ است‌ كه‌ بعضي‌ از افكار مطروحه‌ در اين‌ كتاب‌ ممكن‌ است‌ به‌ كلي‌ غريب‌ و بي‌سابقه‌ باشد، اگرچه‌ به‌ هيچ‌ وجه‌ نسنجيده‌ و نسخته‌ نيست‌. اين‌ حرف‌ را از آن‌ روي‌ نمي‌زنم‌ كه‌ لاف‌ اصالت‌ زده‌ باشم‌، بلكه‌ برعكس‌، از اين‌ روي‌ كه‌ اميدوارم‌ از بعضي‌ نقايص‌ و نارساييها كه‌ ممكن‌ است‌ خوانندگان‌ در پاسخ‌يابيهاي‌ من‌ بيابند، بدين‌ وسيله‌ عذر بخواهم‌. همچنين‌ از طرح‌ سؤالاتي‌ كه‌ در اين‌ پژوهش‌ لازم‌ مي‌نموده‌، ولي‌ به‌ كلي‌ از نظر متقدمان‌ پنهان‌ مانده‌ بود، ناگزير بوده‌ام‌. و در تبيين‌ آنها، آنچه‌ مقدور من‌ بوده‌ است‌، فرو نگذاشته‌ام‌. 

تذكار اين‌ نكته‌ نيز لازم‌ است‌ كه‌ در چنين‌ حوزه‌ي‌ دشوار، نمي‌توانيم‌ انتظار دليل‌، (13) نقيض‌، (14) ابطال‌ (15) و قطع‌ و يقينهاي‌ (16) قاطعي‌ داشته‌ باشيم‌. عرفا اصولاً اهل‌ احتجاج‌ نيستند. و طمأنينه‌ي‌ قلبي‌ و ذهني‌ خويش‌ را دارند. ولي‌ همين‌ واقعيت‌، مشكل‌ تازه‌ي‌ بغرنجي‌ پيش‌ پاي‌ فيلسوف‌ بيچاره‌ مي‌گذارد. در هر حال‌، حد اعلاي‌ انتظاري‌ كه‌ در اين‌ زمينه‌ مي‌توان‌ داشت‌، رسيدن‌ به‌ فرضيه‌هاي‌ مظنون‌ (17) و ظن‌ معقول‌ (18) است‌. و البته‌ فقط‌ كساني‌ كه‌ اهل‌ علم‌، (19) نيستند، به‌ يقين‌ مفروض‌ علم‌ باور دارند. خود اهل‌ علم‌ مي‌دانند كه‌ پاسخها و راه‌حلهاي‌شان‌، انگارشي‌ و مفروض‌ است‌؛ بي‌شك‌ پاسخهاي‌ ما نيز بيشتر از اينها مظنون‌ و مفروض‌ است‌.

مناسبات فلسفه و مسیحیت در یک نگاه

متون مقدس مسیحیان تعلیمات مسیح به نحو مستقیم در یک کتاب واحد به رشته‌ی تحریر در نیامده است و برای مسیحیان این تعلیمات از نحوه¬ی زندگی خود مسیح جدا نیست، زندگی که معنای آن فقط براساس عشق محض نسبت به خداوند فهمیده می‌شود و باز با توجه به همین جنبه است که مسیحی با تأمل در ابعاد وسیع رنج و مصیبت مسیح و مظهر صلیب رستاخیز او را قبول کرده و آن را به نحوی با پیدایش نور ایمان در دل خود که همان عشق به خداوند است هماهنگ می‌سازد.
زندگینامه‌ی مسیح و تعلیمات او در مجموعه‌ی کتابهایی آورده شده است که به نحو رسمی «عهد جدید» Nouveau Testament نامیده می‌شود و مسیحیان آن را مکمل و متمم «عهد عتیق» Ancien Testament - که تورات باشد- می‌دانند.
کتاب عهد جدید شامل 27 نوشته و رساله است که بعضی از آنها کوتاه و بعض دیگر مفصل‌تر است و به ترتیب شامل اناجیل چهارگانه یعنی متی Mathieu و مرقسMarc و لوقا Luc و یوحنا Jean است. کتاب اعمال رسولان و رساله‌های پولس Paul که در واقع 14 نامه و موعظه است، رساله‌ی یعقوب Jacques، دو رساله از پطرس Pierre، سه رساله از یوحنا، یهودا Jude، و بالأخره رساله‌ی مکاشفه‌ی یوحنا Apocalypse.
متن اصلی و رسمی این نوشته‌ها به زبان یونانی است، آن هم نه زبان ادبی «کلاسیک» یونانی بلکه نوعی زبان بومی و محاوره ای که «کواینه» Koine نامیده می‌شود و تحت تأثیر زبانهای سامی، خاصه آرامی که صورت قدیمتری از زبان سریانی است و شباهتی به عربی دارد قرار داشته است. البته آنچه مسلم است خود مسیح و کسانی که انجیل چهارگانه را نوشته‌اند به زبان آرامی صبحت می‌کرده‌اند و در واقع کل تعلیمات به همان زبان آرامی بوده و حتی مَرْقَسْ که اهل سوریه بوده باز زبان مادریش همان آرامی بوده است. ولی مسیحیت در منطقه‌ای بوجود آمده و رواج پیدا کرده است که کلاً از لحاظ نژادی بیشتر سامی و از لحاظ سیاسی، رومی و از لحاظ فرهنگ و زبان رسمی، یونانی بوده است. احتمالاً کاربرد زبان یونانی بر اهمیت و ابهت آنها می‌افزوده است و از طرف دیگر امکان گسترش آنها را از لحاظ جغرافیایی وسیع‌تر و نفوذ آنها را به محافل و جوامع بیشتری تضمین می‌کرده است. با اینحال به نحو طبیعی در این نوشته‌ها و در همان زبان یونانی محاوره‌ی (کواینه) کاربرد کلمات اصطلاحات تا حدود زیادی به نسبت اطلاعات و سلیقه و خواست نویسنده هر یک از قسمتها به قسمتهای دیگر متفاوت است و کلاً نمی‌توان این متون را از لحاظ ادبی یکدست و مطابق الگوی واحدی دانست. با توجه به اینکه این متون در ازمنه‌ی متفاوت و در موقعیتهای مختلف خاص نوشته شده است بناچار از لحاظ صرف ادبی آنها را بیشتر یک مجموعه می توان دانست تا یک متن واحد متصل. ولی برای روشن شدن کل مسئله که در اینجا مورد بحث است بناچار باید در مورد بعضی از آنها، مطالبی را نیز بدانیم وگرنه نتایجی که از این بحث احتمالاً می توان بدست آورد مفهوم نخواهد بود، به همین منظور به شرح اوصاف مهمترین آنها پرداخته می‌شود.
از لحاظ گرایشی که در کل بیست و هفت نوشته مجموعه‌ی «عهد جدید» دیده می شود می‌توان آنها را مسامحة در سه گروه مشخص و جداد طبقه‌بندی کرد:
1. آثاری که بیشتر جنبه‌ی تاریخی و خبری دارد (مثل سه انجیل اول و اعمال رسولان).
2. آثاری که بیشتر جنبه‌ی موضع‌گیری دارد و بصورت خطابه و موعظه و نامه‌نگاری بیان شده است (مانند رساله‌های پولس و غیره...)
3. آثاری که به نحوی جنبه‌ی پیغمبر گونه دارد و در وضع احتمالی آینده‌ی جهان نیز بحث می‌شود و از لحاظی در آنها به پیشگویی و غیبگویی نیز پرداخته شده است، مثل مکاشفه‌ی یوحنا که در ضمن، مؤلف انجیل چهارم هم می‌باشد.
در اینجا نظر ما نه این است که هر یک از این سه گرایش اصلی را مورد بررسی قرار دهیم و نه اینکه تک تک بیست و هفت نوشته را تحلیل نماییم ولی به هر طریق، لازم است که حداقل اطلاعات را در مورد اناجیل چهارگانه و رساله‌های پولوس بدانیم.
ادامه نوشته

پيدايش‌ روم‌

پورهوس‌
24-1- پولوبيوس‌ مي‌پرسد: «چه‌ كسي‌ تا اين‌ درجه‌ كاهل‌ و ناچيز است‌ كه‌ نخواهد بداند روميها با چه‌ وسايل‌ و به‌ كمك‌ چه‌ نظام‌ و سياستي‌ موفق‌ شدند در كمتر از پنجاه‌ و سه‌ سال‌ تمام‌ دنياي‌ مسكوني‌ را تحت‌ رقيت‌ دولت‌ واحد خود در آوردند- كاري‌ كه‌ در سراسر تاريخ‌ نظير نداشت‌؟ چه‌ كسي‌ ممكن‌ است‌ آن‌ قدر غرق‌ مطالعات‌ ديگر باشد كه‌ مطلبي‌ را از تحقيق‌ و يادگيري‌ اين‌ نكته‌ مهم‌تر بداند؟» البته‌ اين‌ بررسي‌ كاملاً جايز است‌ و شايد بعداً به‌ آن‌ بپردازيم‌؛ ليكن‌ از زماني‌ كه‌ پولوبيوس‌ اين‌ مطالب‌ را مي‌نوشت‌ تاكنون‌ تعداد فتوحات‌ آن‌ قدر بوده‌ است‌ كه‌ ما نمي‌توانيم‌ وقت‌ زيادي‌ صرف‌ هر يك‌ از آنها بكنيم‌. در اين‌ كتاب‌ ما، سعي‌ كرده‌ايم‌ نشان‌ بدهيم‌ كه‌ سبب‌ اصلي‌ غلبه‌ي‌ روم‌ بر يونان‌ از هم‌ گسيختگي‌ دروني‌ تمدن‌ يونان‌ بوده‌ است‌. هيچ‌ كشور بزرگي‌ مغلوب‌ نمي‌شود، مگر اينكه‌ از داخل‌ رو به‌ فساد بگذارد. قطع‌ جنگلها و استفاده‌ي‌ بد از اراضي‌، نابود كردن‌ فلزات‌ قيمتي‌، تغيير جهت‌ راههاي‌ تجاري‌، برهم‌ خوردن‌ حيات‌ اقتصادي‌ بر اثر بي‌نظميهاي‌ سياسي‌، فساد دموكراسي‌ و خاندانهاي‌ سلطنتي‌، تباهي‌ اخلاقي‌ و بي‌علاقگي‌ به‌ وطن‌، زوال‌ و نابودي‌ جمعيتها و جانشين‌ شدن‌ سربازان‌ اجير به‌ جاي‌ سربازان‌ دائمي‌، به‌ در رفتن‌ جان‌ و مال‌ انساني‌ در جنگهاي‌ برادركشي‌ و از بين‌ رفتن‌ استعدادهاي‌ مردم‌ در نتيجه‌ي‌ انقلابها و ضد انقلابهاي‌ خونين‌ - همه‌ي‌ اينها منابع‌ و سرچشمه‌هاي‌ حياتي‌ يونان‌ را از بين‌ برده‌ بودند، آن‌ هم‌ درست‌ هنگامي‌ كه‌ حكومت‌ كوچكي‌ در كنار رود تيبر، كه‌ به‌ دست‌ آريستو كراسي‌ ظالم‌ ولي‌ دورانديشي‌ ايجاد شده‌ بود، دسته‌هاي‌ سربازان‌ جنگجو از زمين‌ داران‌ تربيت‌ مي‌كرد، همسايگان‌ و رقيبان‌ خود را از پا در مي‌آورد، محصولات‌ كشاورزي‌ و معدني‌ مديترانه‌ را غصب‌ مي‌كرد و سال‌ به‌ سال‌ به‌ ماندگاههاي‌ يوناني‌نشين‌ روم‌ پيشرفت‌ مي‌كرد. تمام‌ اين‌ اجتماعات‌ كهن‌ كه‌ روزي‌ به‌ ثروت‌ و دانشمندان‌ و هنرهاي‌ خود مي‌باليدند، امروز در اثر جنگ‌ و غارتهاي‌ ديونوسيوس‌ اول‌ و پيشرفت‌ روم‌، كه‌ به‌ صورت‌ مركز بازرگاني‌ رقيبي‌ در آمده‌ بود، تهي‌دست‌ شده‌ بودند. قبايل‌ بومي‌، كه‌ قرنها قبل‌ به‌ دست‌ يونانيها اسير شده‌ يا به‌ داخل‌ سرزمينها فراري‌ داده‌ شده‌ بودند، به‌ نحو روزافزوني‌ به‌ تعدادشان‌ افزوده‌ مي‌شد؛ در حالي‌ كه‌ اربابان‌ آنها براي‌ آسايش‌ خود سقط‌ جنين‌ و بچه‌كشي‌ مي‌كردند. ديري‌ نگذشت‌ كه‌ همين‌ قبايل‌ بومي‌ ادعاي‌ تملك‌ جنوب‌ ايتاليا را كردند. شهرهاي‌ يوناني‌ براي‌ جلب‌ كمك‌ به‌ روم‌ متوجه‌ شدند؛ روم‌ به‌ كمكشان‌ رفت‌ و آنها را در خود مستحيل‌ كرد.
تاراس‌ ، متوحش‌ از توسعه‌ي‌ روم‌، براي‌ جلب‌ كمك‌، به‌ شاه‌ جوان‌ سلحشور اپيروس‌ متوسل‌ شد. در آن‌ سرزمين‌ بديع‌ و كوهستاني‌، كه‌ ما آن‌ را به‌ نام‌ آلباني‌ جنوبي‌ مي‌ناميم‌، از زماني‌ كه‌ دوريها معبدي‌ براي‌ زئوس‌ در دودونا ساخته‌ بودند، فرهنگ‌ يوناني‌، پايگاه‌ ناپايدراي‌ يافته‌ بود. در 295، پورهوس‌، كه‌ نسب‌ خود را به‌ اخيلس‌ مي‌رساند، پادشاه‌ مولوسينها شد كه‌ قبيله‌ي‌ برتر ناحيه‌ي‌ اپيروس‌ بودند. وي‌ مردي‌ زيبا و جسور و حكمراني‌ مستبد ولي‌ محبوب‌ القلوب‌ بود. ابتدا او مي‌پنداشتند كه‌ وي‌ مي‌تواند افسردگي‌ آنها را باگذاردن‌ پاي‌ راستش‌ بر پشت‌ به‌ خاك‌ افتاده‌ي‌ آنان‌ شفا دهد. هيچ‌ كس‌ هم‌ آن‌ قدر فقير نبود كه‌ نتواند احسان‌ او را بلاجواب‌ بگذارد. چون‌ تارانيتنها به‌ او متوسل‌ شدند، فرصت‌ را مغتنم‌ شمرد و به‌ اين‌ فكر افتاد كه‌، همان‌ طور كه‌ اسكندر خطر شرق‌ يعني‌ ايران‌ را منكوب‌ كرده‌ بود، او نيز خطر غرب‌ يعني‌ روم‌ را از ميان‌ بردارد؛ و با اين‌ شجاعت‌ اصالت‌ نسب‌ خود را به‌ اثبات‌ رساند. در سال‌ 281، با بيست‌ و پنج‌ هزار پياده‌ نظام‌ و سه‌ هزار سواره‌ نظام‌ و بيست‌ فيل‌ از درياي‌ يونيا (آدرياتيك‌) گذشت‌؛ يونانيها فيل‌ و فلسفه‌ي‌ رازوري‌ را از هند به‌ ارمغان‌ آورده‌ بودند. در هراكليا با روميان‌ روبه‌رو شد و «فتحي‌ پورهوسي‌» نصيبش‌ شد؛ به‌ اين‌ معنا كه‌ تلفاتش‌، چه‌ از حيث‌ نفرات‌ و چه‌ از حيث‌ مواد، آن‌ قدر زياد بود كه‌ وقتي‌ يكي‌ از سردارانش‌ او را تبريك‌ گفت‌، با اين‌ جواب‌ كه‌ «با يك‌ پيروزي‌ ديگر از اين‌ قبيل‌ كارم‌ ساخته‌ است‌»، عبارتي‌ به‌ زبان‌ آورد كه‌ در تاريخ‌ به‌ يادگار ماند. روميها كايوس‌ فابريكيوس‌ را نزد او فرستادند تا اسرا را ردو بدل‌ كنند. پلوتارك‌ مي‌گويد:
موقع‌ شام‌ در ميان‌ همه‌ گونه‌ موضوعاتي‌ كه‌ مورد گفتگو قرار گرفت‌، به‌ خصوص‌ يونان‌ و فيلسوفانش‌، كينئاس‌ (نماينده‌ي‌ اپيروس‌) از اپيكور صحبت‌ كرد، و عقايد پيروانش‌ درباره‌ي‌ خدايان‌ و اشتراك‌ منافع‌ جمهور و هدفهاي‌ زندگي‌ را بر شمرد و بزرگ‌ترين‌ خوشبختي‌ بشر را لذت‌جويي‌ دانست‌، امور عمومي‌ را مزاحم‌ سرور زندگي‌ معرفي‌ كرد، خدايان‌ را از مهرباني‌ و خشم‌ و در واقع‌ از هر نوع‌ توجه‌ به‌ بشر بري‌ دانست‌، و درباره‌ي‌ خوبيهاي‌ آن‌ نوع‌ زندگاني‌ صحبت‌ كرد كه‌ سرشار از لذتها و فارغ‌ از هر نوع‌ اشتغال‌ باشد. قبل‌ از اينكه‌ سخنان‌ او تمام‌ شود، فابريكيوس‌ خطاب‌ به‌ پورهوس‌ فرياد كرد: «اي‌ هر كول‌ بزرگ‌! كاري‌ كن‌ كه‌ پورهوس‌
بهترين‌ كار اين‌ است‌ كه‌ يونانيان‌ هرگز به‌ جنگ‌ يكديگر نروند؛ بتوانند هميشه‌ يك‌ دل‌ و يك‌ زبان‌ سخن‌ بگويند و آن‌ را عطيه‌اي‌ الهي‌ بدانند، دست‌ به‌ دست‌، مانند مرداني‌ كه‌ از رودخانه‌اي‌ مي‌گذرند، پيش‌ روند و مهاجمان‌ بربر را منكوب‌ كنند، و در حفظ‌ خود و شهرهاي‌ خود متحد شوند... زيرا چه‌ كارتاژ روميها را و چه‌ روم‌ كارتاژيها را مغلوب‌ كند، پر واضح‌ است‌ كه‌ هيچ‌ يك‌ به‌ سلطه‌ي‌ خود بر سيسيل‌ و ايتاليا قانع‌ نخواهد بود، و مطمئناً روزي‌ به‌ اينجا آمده‌، جاه‌طلبي‌ خود را فراتر از حد عادلانه‌ توسعه‌ خواهد داد.
و سامنيتها نيز تا هنگامي‌ كه‌ با ما در جنگند از اين‌ فلسفه‌ پيروي‌ كنند.» 
ادامه نوشته