ستمهاي‌ آتاتورك‌ بر مولانا

 

حكومت‌ جمهوري‌ تركيه‌، كه‌ در آبان‌ ماه‌ سال‌ 1302/ اكتبر 1923 به‌ وجود آمد، در اسفند ماه‌ سال‌ 1302/ مارس‌ 1924 خلافت‌ را برانداخت‌ و سلطان‌ عبدالمجيد را به‌ سوئيس‌ تبعيد كرد. يك‌ ماه‌ بعد، دادگاههاي‌ شرعي‌ بسته‌ شد، پوشيدن‌ لباس‌ اسلامي‌ و حجاب‌ زنان‌ ممنوع‌، تعدد زوجات‌ قدغن‌، و تقويم‌ ميلادي‌ مرسوم‌ گرديد. ساعت‌ در تركيه‌ با نصف‌ النهار گرينويچ‌ تطبيق‌ يافت‌، دستگاه‌ مقياس‌ متداول‌ شد، الفباي‌ عربي‌ منسوخ‌ گشت‌ و تحرير زبان‌ تركي‌ به‌ شيوه‌ي‌ حروف‌ لاتين‌ درآمد.
در بيستم‌ آذر ماه‌ سال‌ 1304/ سيزدهم‌ دسامبر 1925، قانون‌ شماره‌ي‌ 677 درباره‌ي‌ «لغو توليت‌ و عناوين‌ مذهبي‌ و ممنوعيت‌ اجتماعات‌ و تظاهرات‌ عرفاني‌ و درويشي‌ و تعطيل‌ خانقاهها و تكيه‌ها و زاويه‌ها» كه‌ لايحه‌ي‌ آن‌ را آتاتورك‌ پيشنهاد كرده‌ بود به‌ شرح‌ زير از تصويب‌ مجلس‌ گذشت‌ (منقول‌ در تفضّلي‌، 91-78): 

بند 1. كليه‌ تكيه‌ها و زاويه‌ها در جمهوري‌ تركيه‌، اعم‌ از اينكه‌ موقوفه‌ باشد يا ملك‌ شيخ‌ آن‌ و يا به‌ هر طريق‌ ديگري‌ تأسيس‌ شده‌ باشد، مسدود مي‌شود. حق‌ مالكيت‌ آنها محفوظ‌ مي‌باشد. آنها كه‌ به‌ صورت‌ مسجد مورد استفاده‌ قرار مي‌گيرد، مي‌تواند به‌ صورت‌ فعلي‌ باقي‌ بماند. 

كليه‌ عناوين‌: شيخ‌، درويش‌، مريد، دَده‌، چلبي‌، سيّد، بابا، نقيب‌، خليفه‌، فال‌گير، جادوگر، شفاگر، دعانويسي‌ براي‌ رسيدن‌ اشخاص‌ به‌ آرزوهاي‌شان‌ و هر نوع‌ مشاغلي‌ از اين‌ قبيل‌ و پوشيدن‌ لباس‌ درويشي‌ ممنوع‌ است‌. مقبره‌هاي‌ سلاطين‌ و آرامگاههاي‌ درويشان‌ مسدود مي‌شود و شغل‌ مقبره‌داري‌ ابطال‌ مي‌گردد. كليه‌ كساني‌ كه‌ تكيه‌ها و زاويه‌ها و مقبره‌هاي‌ مسدود شده‌ را مجدداً مفتوح‌ سازند، و يا كساني‌ كه‌ تحت‌ عناوين‌ عرفاني‌ به‌ جلب‌ و جذب‌ افراد بپردازند، يا به‌ آنها خدمت‌ كنند، به‌ حداقل‌ سه‌ ماه‌ زندان‌ و پرداخت‌ 50 ليره‌ جريمه‌ محكوم‌ خواهند شد. 

بند 2. اين‌ قانون‌ بلافاصله‌ به‌ مورد اجرا گذاشته‌ خواهد شد. 

بند 3. هيئت‌ دولت‌ مأمور اجراي‌ آن‌ است‌.
خان‌ ملك‌ ساساي‌ در پايان‌ خاطره‌ي‌ خود مي‌نويسد (تفضّلي‌، 85):
ليكن‌ با فرمان‌ چهارم‌ دسامبر 1925 همه‌ي‌ اين‌ تشكيلات‌ كه‌ هزاران‌ نفر براي‌ خواندن‌ اشعار مولانا زبان‌ فارسي‌ مي‌آموختند، و نواهاي‌ ايراني‌ مي‌نواختند، و همه‌ دل‌ به‌ سوي‌ ايران‌ زمين‌ داشتند، تعطيل‌ شد. همه‌ي‌ تكايا را بستند، و اوقاف‌ مولوي‌خانه‌ها را ضبط‌ كردند، و نفوذ معنوي‌ ايران‌، كه‌ از جزيره‌ي‌ كريت‌ تا مجار، و از مدينه‌ي‌ طيبه‌ تا تراكيا و آناطولي‌، گسترده‌ بود، يكباره‌ برچيده‌ شده‌، و محو گرديد، و هيچ‌ كس‌ در ايران‌ نفهميد و نگفت‌ و ننوشت‌ - گفتي‌ كه‌ هرگز چنين‌ چيزي‌ نبوده‌ است‌! 

دو سال‌ بعد، در زمستان‌ 1306ش‌ / 1927، آتاتورك‌ براي‌ مولويان‌ استثنايي‌ قائل‌ شد و اجازه‌ داد كه‌ زيارتگاه‌ مولانا در قونيه‌ به‌ صورت‌ موزه‌، به‌ نام‌ «مولانا موزه‌سي‌»، دوباره‌ باز شود، و هزينه‌ي‌ نگهداري‌ آن‌ را وزارت‌ اوقاف‌ بپردازد. سعدالدين‌ هِپار، كه‌ در مولوي‌خانه‌ي‌ يني‌قاپوي‌ استانبول‌، پيش‌ از آنكه‌ در سال‌ 1304ش‌ / 1925 بسته‌ شود، نوازنده‌ي‌ طبل‌، قُدوم‌زن‌باشي‌، بود، در سال‌ 1332ش‌/ 1953 نزد شهردار قونيه‌ رفت‌ و از او خواست‌ اجازه‌ دهد كه‌ مراسم‌ سماع‌ ] در سالروز فوت‌ مولانا [ در انظار عموم‌ برگزار گردد. شرط‌ صريح‌ شهردار قونيه‌ آن‌ بود كه‌ از اين‌ مراسم‌ تعبير به‌ بزرگداشت‌ يكي‌ از شعراي‌ بزرگ‌ ترك‌ كنند، نه‌ آيين‌ مذهبي‌؛ اما هِپار اصرار كرد كه‌ آياتي‌ از قرآن‌ بايد تلاوت‌ شود. در آذر ماه‌ سال‌ 1332ش‌ / دسامبر 1953، نخستين‌ سماعِ داراي‌ مجوّز پس‌ از نزديك‌ به‌ سه‌ دهه‌ در سالن‌ يكي‌ از سينماهاي‌ قونيه‌ در حالي‌ اجرا شد كه‌ تنها دو نفر ني‌ مي‌زدند و يك‌ نفر قُدوم‌، و دو نفر كه‌ لباس‌ عادي‌ بر تن‌ داشتند، سَماع‌ مي‌كردند. اين‌ مراسم‌ در سال‌ 1333ش‌ / 1954 نيز اجرا شد، و در سال‌ 1334ش‌ / 1955 «انجمن‌ توريستي‌ قونيه‌» ميهمانان‌ را براي‌ تماشاي‌ مراسم‌ سماع‌ مولويان‌ دعوت‌ كرد كه‌ شامل‌ «دور وَلدي‌» بود و سماع‌ گزاران‌ تنّوره‌ بر تن‌ و سِكّه‌ بر سر داشتند. سال‌ بعد، دو مجلس‌ سماع‌ برگزار شد، يكي‌ در قونيه‌ و يكي‌ در آنكارا (Friedlander, The Whirling Dervishes, 12-13) . 

سازمان‌ يونسكو سال‌ 1973 ميلادي‌ را به‌ مناسبت‌ هفتصدمين‌ سال‌ درگذشت‌ مولانا «سال‌ مولانا» اعلام‌ كرد. دولت‌ تركيه‌ در آذر ماه‌ سال‌ 1352ش‌ / دسامبر 1973 «سمينار بين‌المللي‌ مولانا» را در شهر آنكارا برگزار كرد و در دو روز آخر سمينار، 24 تا 26 آذر ماه‌ 1352ش‌ / پانزدهم‌ تا هفدهم‌ دسامبر سال‌ 1973، همه‌ي‌ ميهمانان‌ را به‌ قونيه‌ دعوت‌ كرد، و در آنجا مراسم‌ سماع‌ در محلّ ورزشگاه‌ سرپوشيده‌ي‌ دبيرستان‌ قونيه‌ به‌ اجرا درآمد. اين‌ مكان‌ را دولت‌ تركيه‌ بر زيارتگاه‌ مولانا ترجيح‌ داده‌ بود تا همه‌ را مجاب‌ كند كه‌ مراسم‌ سَماع‌ را رويدادي‌ فرهنگي‌ يا حتي‌ ورزشي‌ بدانند، نه‌ مذهبي‌. دو شيخ‌ بر مسند شريف‌، بر پوست‌ نشستند: سَلمان‌ توزون‌ شيخ‌ مولويان‌ استانبول‌ و سليمان‌ لوراس‌ دَده‌ شيخ‌ مولويان‌ قونيه‌ (تفضّلي‌، 3-101).
دست‌ برداشتن‌ دولت‌ تركيه‌ از محدوديتهايي‌ كه‌ براي‌ اجراي‌ سماع‌ وضع‌ كرده‌ بود، سبب‌ شده‌ است‌ تا سلسله‌ي‌ مولوي‌ از نو جان‌ بگيرد و در سراسر دنيا گسترش‌ يابد. امروز، نزديك‌ به‌ 50000 نفر، شامل‌ تركها و گردشگران‌، در طول‌ هفته‌ي‌ برگزاري‌ مراسم‌ يادبود درگذشت‌ مولانا ] از 19 تا 26 آذر/ دهم‌ تا شانزدهم‌ دسامبر [ به‌ قونيه‌ مي‌آيند. آمار رسمي‌ دولت‌ تركيه‌ نشان‌ مي‌دهد كه‌ در سال‌ 1364ش‌ / 1985 تعداد 477290 ترك‌ و 100105 نفر خارجي‌ به‌ زيارت‌ آرامگاه‌ مولانا رفته‌اند، و هر سال‌ كه‌ مي‌گذرد اين‌ تعداد فزوني‌ مي‌گيرد. (1)

پانوشت‌
1. دين‌ لوييس‌، مولانا، ترجمه‌ حسن‌ لاهوتي‌، تهران‌، نامك‌، 1385، ص‌ص‌ 585-583.

مولانا جلال‌الدين‌ رومي‌ (روايت‌ م‌.م‌. شريف‌)

زندگي
جلال‌الدين‌ رومي‌ بزرگ‌ترين‌ شاعر عارف‌ اسلام‌ است‌. بدون‌ ترس‌ از مخالفت‌ مي‌توان‌ گفت‌ كه‌ در سراسر قلمرو ادبيات‌ عارفانه‌ي‌ جهان‌، كسي‌ را نمي‌توان‌ يافت‌ كه‌ از حيث‌ عمق‌، جامعيّت‌ و وسعتِ صدر نظير او باشد. هم‌ در شرق‌ و هم‌ در غرب‌ عارفاني‌ بوده‌اند كه‌ شايد تجربه‌هاي‌ روحاني‌شان‌ با دريافتهاي‌ روحاني‌ مولانا قابل‌ برابري‌ باشد، اما جنبه‌هاي‌ عاطفي‌ يا شهودي‌ تجربه‌هاي‌ عارفانه‌ي‌ آنها با خردي‌ بدين‌ حدّ روشن‌ و توانا همراه‌ نبوده‌ است‌. بي‌همتايي‌ مولانا در اين‌ است‌ كه‌ در وجود او عقل‌ با وجدانِ مذهبي‌ عميق‌ و وسيع‌ به‌ هم‌ پيوسته‌ است‌. جهان‌ اسلام‌ لقب‌ مولوي‌ معنوي‌ (1) را بدو بخشيده‌ است‌. او عالم‌ ديني‌اي‌ است‌ كه‌ با قدرت‌ تفلسف‌ خود در كنه‌ همه‌ي‌ مظاهر مادّي‌ و معنوي‌ راه‌ مي‌يابد، نقاب‌ ظاهر آنها را برمي‌گيرد تا به‌ حقيقت‌ پنهان‌ در وراي‌ آنها برسد. به‌ وقت‌ اقامه‌ي‌ برهان‌، مجادلي‌ بزرگ‌ همپايه‌ي‌ سقراط‌ و افلاطون‌ است‌، اما پيوسته‌ بدين‌ حقيقت‌ واقف‌ است‌ كه‌ منطق‌ مشكل‌گشاي‌ حيات‌ نيست‌. او ميراث‌دار غناي‌ معنوي‌ و عقلي‌ وسيع‌ و متنوعي‌ است‌. وي‌ در بينش‌ عقلي‌ يونانيان‌ تفحّص‌ و تأمل‌ كرده‌، دانه‌ را از كاه‌ و مغز را از پوست‌ جدا ساخته‌ است‌. مسلماني‌ است‌ كه‌ غناي‌ معنوي‌اي‌ را كه‌ سلاله‌ي‌ شكوهمند پيامبران‌ بزرگ‌، از ابراهيم‌ (ع‌) تا محمد(ص‌) براي‌ بشريت‌ برجاي‌ نهاده‌اند به‌ ارث‌ برده‌ است‌. ما اخلاق‌ متين‌ انبياء بني‌اسراييل‌، بينش‌ پوياي‌ حيات‌ اسلامي‌ و عشق‌ همه‌ شمول‌ عيسي‌ مسيح‌ را در او باز مي‌يابيم‌. مولانا اثر سترگ‌ خود مثنوي‌ را «دكان‌ وحدت‌» (2) مي‌نامد، كه‌ در آن‌ ناسازگاريهاي‌ حيات‌ توازن‌ يافته‌ و تناقضات‌ صوري‌، به‌ وحدت‌ خلّاق‌، از ميان‌ برخاسته‌ است‌. هيچ‌ نكته‌ي‌ انساني‌ يا الهي‌ براي‌ او بيگانه‌ نيست‌. به‌ خلاف‌ اصول‌ جازم‌ و در عين‌ حال‌ متعارضي‌ كه‌ مكتبهاي‌ محدود كلامي‌ ساخته‌ و پرداخته‌اند، او با تمام‌ توان‌ و اعتقادش‌ انديشه‌ي‌ اصلي‌ اسلام‌ و وحدت‌ اساسي‌ همه‌ي‌ مذاهب‌ روحاني‌ را بسط‌ مي‌دهد. روزنه‌هاي‌ روح‌ او از همه‌ سو باز است‌. با اينكه‌ مسلماني‌ معتقد و مجري‌ احكام‌ است‌، اما سرشتي‌ آزادانديش‌ دارد، چرا كه‌ اعتبار صورت‌ را در مقايسه‌ي‌ با معني‌ ثانوي‌ مي‌داند. او معترضِ معترضان‌ است‌، و در بيان‌ كردن‌ اين‌ عقيده‌ي‌ خود خستگي‌ نمي‌شناسد كه‌:
ادامه نوشته

فلسفه‌ چيست‌ و چرا ارزش‌ مطالعه‌ و تحصيل‌ دارد؟ (ديدگاه‌ ا.سي‌.يونيگ‌)

ريشه‌ واژه‌ فلسفه‌ از كجاست‌؟
تعريف‌ دقيق‌ «فلسفه‌» غير عملي‌ است‌ و كوشش‌ براي‌ چنين‌ كاري‌، لااقل‌ در آغاز، گمراه‌ كننده‌ است‌. ممكن‌ است‌ كسي‌ از سر طعنه‌ آن‌ را به‌ همه‌ چيز و/ يا هيچ‌ چيز، تعريف‌ كند و منظورش‌ آن‌ باشد كه‌ تفاوت‌ فلسفه‌ با علوم‌ خاص‌ در اين‌ است‌ كه‌ فلسفه‌ مي‌كوشد تصويري‌ از تفكر انسان‌ به‌طور كلي‌ و حتي‌ از تمام‌ واقعيت‌ تا آنجا كه‌ امكان‌ داشته‌ باشد، ارائه‌ دهد؛ ولي‌ عملاً حقايقي‌ بيش‌ از آنچه‌ علوم‌ خاص‌ در اختيار ما مي‌گذارند، عرضه‌ نمي‌كند، تا آنجا كه‌ به‌ نظر بعضي‌ براي‌ فلسفه‌ ديگر چيزي‌ باقي‌ نمانده‌ است‌. چنين‌ تصويري‌ از مسئله‌ گمراه‌ كننده‌ است‌. ولي‌ در عين‌ حال‌ بايد پذيرفت‌ كه‌ فلسفه‌ تاكنون‌ در اينكه‌ به‌ ادعاهاي‌ بزرگ‌ خويش‌ دست‌ يافته‌ و يا در مقايسه‌ با علوم‌، دانش‌ و معرفتي‌ مقبول‌ و برخوردار از توافق‌ عام‌ حاصل‌ كرده‌ باشد موفق‌ نبوده‌ است‌. اين‌ امر تاحدودي‌ و نه‌ به‌ تمامي‌ مربوط‌ به‌ آن‌ است‌ كه‌ هرجا معرفت‌ مقبول‌ در پاسخ‌ مسئله‌اي‌ به‌ دست‌ آمده‌، آن‌ مسئله‌ تعلق‌ به‌ حوزه‌ي‌ علوم‌ داشته‌ است‌ و نه‌ به‌ فلسفه‌. واژه‌ي‌ فيلسوف‌ از نظر لغوي‌ به‌ معناي‌ دوستدار «حكمت‌» است‌، و اصل‌ آن‌ مربوط‌ به‌ جواب‌ معروف‌ فيثاغورث‌ به‌ كسي‌ است‌ كه‌ او را «حكيم‌» ناميد. وي‌ در پاسخ‌ آن‌ شخص‌ گفت‌ كه‌ حكيم‌ بودن‌ او تنها به‌ اين‌ است‌ كه‌ مي‌داند كه‌ چيزي‌ نمي‌داند، و بنابراين‌ نبايد حكيم‌ بلكه‌ دوستدار حكمت‌ ناميده‌ شود. واژه‌ي‌ «حكمت‌» در اينجا محدود و منحصر به‌ هيچ‌ نوع‌ خاصي‌ از تفكر نيست‌، و فلسفه‌ معمولاً شامل‌ آنچه‌ امروز «علوم‌» مي‌ناميم‌ نيز مي‌شود. اين‌ نحوه‌ از كاربرد واژه‌ي‌ فلسفه‌ هنوز هم‌ در عباراتي‌ مثل‌ «كرسي‌ فلسفه‌ي‌ طبيعي‌» باقي‌ است‌. 
ادامه نوشته

نسبت‌ تجربه‌ عرفاني‌ با فلسفه‌ (روايت‌ استيس‌)

صورت‌ مسئله‌
پژوهش‌ ما به‌ نحو مجمل‌ در اينجا اين‌ است‌ كه‌ آنچه‌ «حال‌ يا تجربه‌ي‌ عرفاني‌» ناميده‌ مي‌شود چه‌ رابطه‌اي‌ -اگر اصولاً داشته‌ باشد- با مسائل‌ مهم‌ فلسفه‌ دارد؟ اين‌ پژوهش‌ را با تكيه‌ به‌ واقعيتي‌ رواني‌ كه‌ انكارش‌ فقط‌ مي‌تواند ناشي‌ از جهل‌ باشد، آغاز مي‌كنيم‌. بعضي‌ انسانها گهگاه‌ احوال‌ غريبي‌ داشته‌اند كه‌ به‌ عنوان‌ «عرفاني‌» مشخص‌ و معروف‌ است‌. وصف‌ اين‌ احوال‌ در متون‌ و آثار عرفاني‌ پيشرفته‌ترين‌ اقوام‌ در اعصار مختلف‌، مدون‌ يا مطرح‌ است‌. ولي‌ از آنجا كه‌ اصطلاح‌ «عرفاني‌» (1) به‌ كلي‌ مبهم‌ است‌، ابتدا بايد در اين‌ حوزه‌ دست‌ به‌ بررسي‌ تجربي‌ بزنيم‌ تا معلوم‌ شود چه‌ سنخ‌ و چه‌ نوع‌ تجربه‌اي‌ عرفاني‌ ناميده‌ مي‌شود، ويژگيهاي‌ اصلي‌ آن‌ را تعيين‌ و طبقه‌بندي‌ كنيم‌ و حد و رسم‌ هر طبقه‌اي‌ را مشخص‌ كرده‌، سنخهاي‌ نامربوط‌ را كنار بگذاريم‌. سپس‌ ببينيم‌ كه‌ آيا اين‌ تجربه‌ها، يا حالات‌ رواني‌ كه‌ نقادانه‌ انتخاب‌ و توصيف‌ شده‌اند، روشنگر چنين‌ مسائلي‌ هستند: آيا در جهان‌ حضور روحاني‌اي‌ (2) بزرگتر از بشر هست‌، و اگر هست‌، چگونه‌ با بشر و با جهان‌ به‌ طور كلي‌، ربط‌ دارد؛ آيا مي‌توانيم‌ در عرفان‌، (3) توضيحي‌ در باب‌ ماهيت‌ نفس‌، (4) فلسفه‌ي‌ منطق‌، (5) كاركرد زبان‌، حقيقت‌ يا تمناي‌ بي‌مرگي‌، (6) و سرانجام‌ درباره‌ي‌ سرشت‌ و سرچشمه‌هاي‌ تكاليف‌ اخلاقي‌ و مسائل‌ اخلاق‌ به‌ معني‌ اعم‌ پيدا كنيم‌؟ 
ادامه نوشته

یه پیغام دیگه از امید

سلام خوبید خوشحالم تونستم مطالبی بزارم که بتونته مفید باشه برای بچه های هنر .

حالا میخوام در کنار بحث مدرنیسم یه بحث عمیق تر و جالب ترو پیش بکشم اونم فلسفه هنر هستش

میخوام با هم یه کاره خوبیو ارائه بدیم به امید موفقید منتظر نظراتتون هستم.منو بی بهره نزارید ممنون

امید